X
تبلیغات
رایتل

درد بی درمان....

دوشنبه 26 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 10:53

 

 

 

 افسوس در این دیار خفتگان که بیداری را از پای نشانده اند بیدارم!!  نقشی از خفتگی به چهره سپرده ام و دل را زنده اسیر کرده ام،

فسوس در این دیار خفتگان که بیداری را از پای نشانده اند بیدارم!! نقشی از خفتگی به چهره سپرده ام و دل را زنده اسیر کرده ام، نقشی به چهره برده ام که آینه را هم ذوق تماشایش نیست! قطره ی بیداریم با گونه بیگانه و رفیق شفیق فرو خوردنست. اینجا دوست داشتن یک سو داردو یک معنی .دوست داشته را نباید دوست داشت و نظر کرده را نباید نظر.دوست داشتن را هوس می دانندو هوس را دوست داشتن، چه خرده بگیرم که اینان همه با هوس دوست داشته اندو همه را به کیش خود می دانند.

 کاش لغت نامه ها را من می نوشتم !

اینجا چشم های بسته را جوابی هست و خفتگی را درودی بیش و دیگر هیچ .

هان ای آنکه خفتگی و بیداری را آفریده ای ؛ای آنکه می دانم بیداری و می شنوی مگر تو عشق اصیل نیستی؟ مگر هر که را در دل عشق خود نکاشتی اگرچه خفته باشند؟ مگر عاشق نداری و عاشق عاشقانت نیستی؟ چگونه است که دوستدارانِ تو دوستانت را دوست دارند و عاشقان تو عاشقانت را.مگر تو دریا نیستی و ما قطره ای از تو؟ چگونه است که بی شماری ازین قطره ها هوایی از دریا ندارند چگونه است که مجنون دوستداران لیلی را می ستایدو تیغ به رگ نمی کشد آری اینجا دیار خفتگان است می ترسم بغض فرو نرود بیداریم آشکارگردد اینجا جرم بیداری خفتگیست.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo