X
تبلیغات
رایتل

((غروبِ طلوع))

سه‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 18:20

                               ((غروبِ طلوع))

صندلی خالیت را کنار پنجره غروب دلم دیدم

خواستم نقاشی اش کنم اما

کلمات نا رفیقی کردند

چشم به پنجره نمی دهم

غروب مرا به یاد طلوع خودم می برد

روی همین صندلی، دردامان تو، کنارِ همین پنجره

پنجره ای بخار گرفته ازنفس نزدیک تو

نگاهم شیشه را می خواند

بر بخار این شیشه خاطرات تو نقش بسته

هر وقت دلم هوای تو می کند،

ها می کنم شیشه را

غروب را می پوشانم

نقش های تو زنده می شود

کاش پدرِ روز ،

خواستگاریِ شب را رد می کرد

کاش، خورشیدِ عروس را به خانه شب نمی سپرد

تکان صندلی ات پشت این پنجره ،

هرگز نخواهد ایستاد.  

بارون وسط مرداد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo